اشعار

 

 

اشعار


گزیده هایی از اشعار محمد پیرحیاتی (مونس) در کتاب سه بال پرنده  :


عیدی امسال

عیدی امسالم
باز هم کتاب بود
آن را گشودم
رودی پر آب بود
با خود خندیدم
در من جاری شد
انگار خندیدن
رمز کتاب بود


آرزوی صلح

آرزو داشتم صلح،
زندانیِ رؤیاها نبود
پنجره، قاب عکسِ
دیوارها نبود
آرزو داشتم آسمان
در نگاهی بسته نمی‌شد هرگز
تور در مسیر ماهی‌ها
ناگهان نقش نداشت
نامریی باز نبود

 


هبوط دیرپا

پرنده پرواز می کند
برگی
از درخت می‌افتد
چه هبوطِ دیرپایی
چه تصویرهای زیبایی


درد دفترم

دیگر تراش و پاک کن
نمی‌خرم
پاک می‌شوم
و
تراش می‌خورم
از وقتی که
درد افتاد در دفترم


محبت اشیاء

دست محبت می‌کشد اتو
روی چروک‌های پیراهنم
پیکر اشیا
چه روحی دارند
در استحاله‌ی تنم!



پلک رفتار

سیب رفتارت
در سبدِ همسایه پلک می‌زند
نیازی نیست از پشتِ بام مفاهیم
به حیاطِ زبانت بنگرند

 

از کجا آمده ای ، وطن؟

از کجا آمده ای ؟
ای که خاموشی تو بانگ و صداست
 ای که عشق در تن و روح تو رواست
از کجا آمده ای ؟
من که روز را جسته ام
من که از شب خسته ام
بس که دنبال تو با دست تهی من گشته ام
از کجا آمده ای ؟
ای که دل مهرِ تو را دارد  دوست
دیده ام چشم تو را کرده است بوس
پاکی روح من ، ایمانْ  به  تو را دارد دوست
 
از کجا آمده ای ؟
ای وطن ! روح نجیب!
گل ِ عشق ! خوی غریب!
تو به من آموختی
مادر عشق همین حجب و حیاست
تو به ذهنم ریختی
 که ادب پا شده از مهر و وفاست
تو چه خوب آموختی
که اگر نیست شود حجب و حیا بین دو یار
پشت آن قاصدک فاصله هاست.

 


 

شعر «کودک آفریقایی»[1] تقدیم می گردد به کودکان آفریقا

«... از روزی که یادم هست گرسنگی کودکان آفریقا اجازه نداد

هیچ یک از حاکمان جهان را بزرگ ببینم ؛

 بزرگ من ، گرسنگی کودکان آفریقا شد.»

(استاد مونس)

 

کودک آفریقایی

 

«یک شبی من از خم یک کوچه ای         

می گذشتم از کنار خانه ای

بانگ آهی سینه ام را چاک کرد

چشم و گوشم تشنه این آه شد

وز درونم یک نفر آواز کرد

خیره شو بر این در و این خانه تو

تا ببینی حالت مستانه تو

یک قدم برداشتم نزدیکتر

تا شوم بر ماجرا آگاهتر

 تا که احساسم چو دیگر صحنه ها

نقش هستی را ببیند بازتر

در کنار خانه زیر پنجره

روزنی دیدم به دور از همهمه

خیزشی کردم تو گویی دست و پا

یا که اندامم همه اندر خفا

تحت فرمان شکفتن بود و بس

بهر ِ دانستن بسیج و همنفس

ناگهان دیدم به کف افتاده ای

یا که مردی سجده بر سجاده ای

می کند جمله به آه آرامتر

تا نیازش یا که رازش پاکتر

جاری اندر جمله اش هم  نور بود

رنگِ تزویر از کلام اش دور بود

در کلامش بوی باران نازتر

وَز حرارت جنس اشکش نابتر

گاه از یک درد پنهانی یواش

ناله ای می کرد و می پیچید نواش

تا به بغضی می رسید گفتار او

یا که آهی داشت در رفتار او

همّتم را می نمود هوشیارتر

دیدنم را می نمود بیدارتر

صحنه ها پیدا با حال و مقام

در یکی تصویر و دیگر سو کلام

چهره ها دیدم که آرام و روان

می گذشتند از کنار آن جوان

چهره ی اسطوره ، گاهی زال پیر

زنده در کوهی ، اما چون اسیر

چهره ی تاریخ گاهی کور و کر

مانده در دست امیران قدر

علم ، بی تاب همچو باد و پنجره

چرخشی موزون ولی پر از تله

عکس و سیمایِ سیاست دفتری

از شروع تا آخرش آهنگری

صورت عرفان دو دست مادری

در یکی گندم دگر دست کفتری

این چنین گفتار و تصویرها روان

من هم از خود غافل و محو نهان

با محیط و حالت آن نورِ جان

متحد گشتم نمی دیدم جز آن

بر در و دیوار آن خانه بسی

عکس هایی بود از هر حادثی

دیده می شد تا که چشمم زور داشت

خوانده می شد تا که چشمم نور داشت

شعرها و گفته های عارفان

در بیان و در نهان آن  جوان

جمله جمع بودند آن جا همزمان

ناگهان برخاست مرد از سجده اش

رفت سوی قاب ِ عکس بچه  اش

دست آن مرد لمس می کرد نقشه ای

در کنار ش عکس معصوم بچه ای

کودکی از اهل آفریقا سیاه

که مدام می گفت با من تو بیا

کودکی از نطفه ی آزادگی

رشد یافته در مسیر سادگی

بار دیگر آهِ مرد ، زخمدارتر

می نمود هر مدعی را خوارتر

با کفِ خود او بکوبید بر جبین

و چنین می گفت گاهی با حزین:

کودکی ، از رنج بی آذوقگی

می دهد جان در کمال سادگی

بی رمق افتاده بیرون دنده ها

هیچ حالی نیست او را جز«نگاه»

آن طرف ما از فراوانی ، خدا

در نهایت خسته و بی اشتها

ای خدای من چرا این گونه شد؟

آدمیت غرق حرص و کینه شد؟

این غرور ما به میراث پدر

یا که اجدادی پر از خان و قَجَر

در تب داغِ تمدن داشتن

در نژادِ خود جهان آراستن

از فروید و مارکس رهایی خواستن

عاقبت این راه و این ایمان ما

در حقیقت لعبت بیمار ما

عاقبت این دانش و این هندسه

لَنگی بدجور چرخ مدرسه

دل به این خوش کرده ایم که آدمیم

اشرف مخلوق و اسم اعظمیم

در درخت نور دل شبنم پرست

در شب جاده نگاه حق پرست

لحظه ای را می توان جست که هنوز

فقرِ آفریقا در آن بازیگر است؟

لحظه ای را می توان دید که هنوز

تشنه ی فریاد یک عصیانگر است؟!

ای مسلمان ، عیسوی ، موسی پرست، اهل جهان

دنده پیدای این کودک  عیان

می کند رسوا چه آسان ننگتان

خفته ای از زور سیری بی خبر

در نگاه و چشم معصومش نگر

دیده ی او  حکمت و ایمان ما

چهره ی او معنی وجدان ما

چشم داریم و نمی بینیم ولی

علم داریم و نمی دانیم ولی

چشم کودک سوی سینه ،سینه ی بی جان مادر

سینه ی خشکیده ی بی شیر مادر

این همه صحنه ببینش صافتر

این همه عبرت ببینش بازتر

تا زفقر خویش شویم آگاهتر

فقر آفریقایی در نهایت نان است

فقر ما سنگین  و ننگِ بر انسان است

فقر آفریقایی در مرام من و توست

خون او هست جاری ، در نهانِ من و توست

معنی هر دریا آب و موج و ماهی ست

آب دریا تقسیم شده ی هر ماهی ست

گودی خودخواهی ، چاله ی  بدخواهی ،آب دریا را برد

و چنین شد ماهی گول صیاد را خورد

خسته شد از خشکی ، دور خود هی چرخید

تشنگی را هم دید ، مرگ خود را فهمید

روح آفریقایی با من و تو یک رنگ

با من هر جایی با تو ای بی نیرنگ

و چنین می گفت مرد، بار دیگر از دل

آه عالم بر من ، وای هستی بر دل

که به صبح نزدیکم ، باید اکنون خیزم

خرقه ی نیرنگی بخودم آویزم

بوی صبح در کوچه ، آه مرد در شیشه

با من از رفتن گفت ، پیِ کار و پیشه

از کنار روزنه تن گرفتم نرم نرم

وزکنار پنجره دل گرفتم گرم گرم

رفتم اما رنجِ دیدن در دل من خانه کرد

حالتم را دزدید، رفتنم را شانه کرد

تا که احساسم چو دیگر صحنه ها

نقش  «دیدن» را ببیند بازتر

نقش هستی را بچیند باز ، - تَر.».  



[1] . قطعه شعر کودک آفریقایی سروده استاد مونس حدودا 20 سال پیش در کشور آلمان سروده اند که برای نخستین بار در سال 1382 در کتاب آن روز که پری رفت و در سال 13935 در کتاب« علم دیداری و هنر عکاسی» و بخشی از این شعر در مجله «عروسک سخنگو» چاپ گردیده است.

 


 

کبوتران فلسطینی[1]

تقدیم می گردد به کودکان فلسطینی

در دستان کودک فلسطینی

کبوتران صبر ایوب

چه زیبا می نشینند

آشیانه می کنند

تخم می گذارند

از سنگ مقاومت

پرنده می شوند روزی

در آسمان قدس پرواز می کنند

بخاطر صهیونیسم

در حضور«یهوه»

صاحبان ملکوت را

مسیح وار چلیپایی می کنند!



[1] .این شعر ابتدا در کتاب سه بال پرنده( مجموعه شعر)، انتشارات خورشید باران به چاپ رسیده است و سپس در کتاب شمع و شاهد نقاشی ها (مجموعه نقاشی ها)در انتشارات روزنه در آستانه چاپ می باشد.