چیدمان بین راهی(چشمان بسته و راه)

این ره توشه سلوکی و هنری تقدیم می گردد به عارف ابوالحسن خراقانی

 

که از تاریخ 2015/08/25 تا تاریخ 2015/09/05 در گالری مونس برپا گردید
 

 

نقدی هنری بر چیدمان «چشمان بسته و راه»

« تو که آشکاری در من

از وجود پنهان من باخبری

در عمق نگاهت

چه روشن نشسته ام

گلیم خویش را با کلام تو

می بافم اندازه ی تنم...»[1]

چیدمان«چشمان بسته و راه» از دیگر چیدمان های استاد مونس است که اندکی  اسرارگونه و راز آلود می نمایاند.دیر زمانی است واژه ها،اصطلاحات و ترکیب و تلفیق ساختاری جملات و عبارات در یک بند در نزد استاد مونس دارای چیدمانی گردیده است که از نخستین ویژگی اشان کارکشتگی و پختگی فرد فردشان در شرح وظایف و عملکردشان به ویژه تأثیرگذاری اشان در مخاطب می باشد. شاید اندکی آشنایی با بیان زبانی استاد مونس و آثار منتشر شده اشان به سادگی نشان دهد که گزینش و انتخاب این روش در نوشتار و بیان زبانی استاد که اکنون تبدیل به سبک و لحن ویژه ی فردی اشان گردیده است، منشایی معنوی در تفکر عرفانی و هنری اشان دارد.

از همین منظر می توان گفت نام گذاری های استاد مونس در چیدمان هایشان نیز دارای پیشینه ای سیر و سلوکی و عرفانی دارد که در هنرهای گوناگون اشان ازجمله هنر چیدمان نقش بازآفرینی خود را یافته که نقش بازخوانی و بازبینی آن در نقد حاضر نیز قابل تأمل نشان خواهد داد.

بر این پایه چیدمان« چشمان بسته و راه» در کنار چیدمان «چشمان باز و راه» دو نوع اصطلاح ساخته و پرداخته شده در تفکر عرفانی و هنری استاد است که در طول این سالها درباره ی آنها نیز نه تنها در بیان زبانی بلکه در بیان بصری – به ویژه چیدمان های ذکر شده –یاد می کنند.

این اصطلاحات را پیش از این خود استاد این گونه شرح داده اند:«... سالک مبتدی در سیر و سلوک خود ابتدا «تن» به راه دادن را تجربه می کند، این تجربه به خودی خود کافیست تا از «چشمان بسته اش در راه» حکایت نماید.»

به عبارت دیگر استاد مونس می خواهند بگویند تا زمانی که انسان دل به «راه» نداده اند کماکان چشمان او را باز نخواهند کرد تا سیر مادی و آفاقی اش را پُر و تکمیل نماید.

استاد در ادامه می گویند:«... سالکِ« تن به راه داده» مقلدی است که از تکرار به سمت اصرار گام برمی دارد و در این سعی و تلاش می کوشد فاصله اش را از «گوش» که امیر« تن» است به «چشم» که مرید«دل» می باشد، کمتر و کمتر نماید.»

به بیان دیگر استاد مونس به رابطه ی میان «دیدن و شنیدن»[2]  و طریقت و شریعت اشاره ای ضمنی دارند:« شریعت بر شنیدن و تقلید و تکرار و اصرار استوار است و طریقت به رفتن و دیدن وکشف و اسرار.» به همین دلیل استاد در فرازی دیگر می گویند:«... سالک که دل به راه می دهد صاحب دلدار می شود و دلدار ابتدا چشمان او  را به روی خود خویشتن اش می گشاید تا طریقت را به نیکی نمایندگی کند.»

همان طور که می بینیم استاد مونس مرحله تکامل سالک از شریعت به  طریقت را تا آنجا مطرح می نماید که «چشم باز شدنِ» سالک را نماد طریقت دانسته با این تذکر که هرگز بدان اکتفا ننموده و به مرحله بالاتر یعنی سومین مرحله ی تکاملی سالک اشاره ای این گونه می نمایند:«... چشمان سالک که باز شد از دیدن به «دیدار» نایل می گردد، تجربه ای که طریقت را باب و راهی تازه معرفی می نماید در راستای رسیدن به حقیقتی که در سیر و سلوک تحت عنوان«حق الیقین» پیش از این از آن یاد گردیده است».

بر این پایه می توان گفت استاد مونس سالک را با تجربه ی تکاملی اش حواله به سوی «حقیقت» می دهد مرحله ای که  تاییدات الهی سالک را به «اوپژوهی» راهنمایی می نماید. در این دنیای فکری و تفکر عرفانی انسان هرگز از راه جدا نشده تاجایی که خود سالک تبدیل به راه می گردد تا «تجربه ی سیر معکوس» را نیز از سر بگذارند و آنچه که در این مرحله می گذراند و آنچه در این مرحله روی می دهد کشف باطنی سالک است که هستی و آنچه در آن است با او و برای شناخت او به دیدارش می روند.

حال که اندکی با تفکر عرفانی استاد مونس در رابطه با اصطلاحات عرفانی به ویژه مقوله ی چیدمان «چشمان بسته و راه» آشنا شدیم شاید بهتر بتوانیم دریابیم که به چه منظوری این چیدمان شکل و ساختار خود را اجرا نموده و به نمایش گزارده است. 

شاید اولین باری که نگاهم به این چیدمان افتاد- چشمان بسته و راه-  به یاد جمله ای از استاد مونس افتادم:« جذبه، همان نیمه ی دیگری است که هدایت درونی تو را به عهده دارد.»[3] گویی که بسته های روی زمین و تابلوهای روی دیوار با وجود «چشمان بسته اما باطنی روشن و باز دارند و گوش به فرمان باطن اشان در صفی منظم که از وحدت وجودشان و حضور با خلوص شان خبر می دهد، در «راه» قدم بر می دارند. این همه نظم که در ظاهر هم مشاهده می شود گویای « پذیرش» هستی است و آنچه در آن است همانطور که هستند بدون این که بخواهیم بیرون را دستکاری کنیم درون خود را وسعت می دهیم و این پذیرش حاصل نمی شود مگر این که  هستی را تجربه کنیم همان گونه که هست و گسلش و فاصله  ایجاد کنیم با ذهن فریبنده امان.

از سوی دیگر قابها یا تابلوهای بر روی که پشت برگردانده و پشت خود را به مخاطب و هستی آشکار می نمایند نه تنها حکایت از «حکمت پشت دل» می نمایند بلکه به نوعی دیوار را نماد «تن» و هستی را نماد سیر آفاقی سالک به سیر انفسی، می خوانند. رنگ قابها نیز حکایتی به همین معنا دارند زیرا رنگ خاکی آنها کافی است تا انسان را به یاد گلِ آدم- موضوع آفرینش-  و سیر و سلوک آدمی در آفاق و راهی اندازد که شکل چهارگوشه بودن آنها حکایت از چپ و راست و بالا و پایین هستی نماید. از سوی دیگر یعنی در کف زمین تعدادی شی چیدمان شده می بینیم که با پوشش سبز رنگ مهیا گردیده اند. رنگ سبز که در دین مبین اسلام و عرفان ایرانی اسلامی دارای پیشینه ای معنوی و متعالی است کافی است تا ما را به یاد سیر و سلوک عارفان اندازد. از این منظر نیز می توان دریافت که چیدمان آنها در تقابل با دیوار حکایت از عبور سبز سالک است از موانع و مشکلاتی که تن انسان و جسم مادی هستی در راه سالک را به چالش وامی دارد .

بدیهی است که فضاسازی های بصری این چیدمان با دو رنگ زیبای خاکی و سبز تا چه اندازه می تواند به روحیه و تفکر عرفانی انسان ما را ارجاع دهد . رویکرد اخیر از رنگ شناسی استاد مونس در عرفان و ترکیب و تلفیق آن با هنری مدرن همچون چیدمان را آشکار می نماید.

اینک با این نقد هنری تا حدودی به بازنمایی آنچه در پس پشت بیان بصری چیدمان حاضر لحاظ گردیده است اندکی آشنا شدیم ولی تردید نمی توان داشت که آنچه بیان گردید تمامی آنچه نیست که مدنظر استاد مونس باشد و  بالطبع اثر چیدمان حاضر قابلیت نقد و نظر و بررسی بسیاری را می طلبد.

زهره پیرحیاتی(روانشناس)



[1] . سه بال پرنده، محمد پیرحیاتی (مونس)، نشر خورشیدباران، ص20.

[2] . مقوله ی« دیدن و شنیدن » در رویکردهای تطبیقی استاد مونس از نخستین اثر چاپ شده اشان- کتاب آن روز که پری رفت مورد توجه اشان بوده است تا جایی که قصه های کوتاهی در این باره گفته اند که شاید برجسته ترین آنها قصه ی «چشم و گوش»باشد که در کتاب« سیمرغ بازخوانی و دیگرپذیری به چاپ رسیده است.

[3] . اسرار، محمد پیرحیاتی (مونس)، مترجم مهدی افشار، نشر واژه آرا،ص8.